خانه / خواندنیها / یادی از گذشته

یادی از گذشته

پیر مرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور بکنیم. من میرم توکافه منتظرت وتوبیا سر قرار بشینیم حرفهای  عاشقانه بزنیم

پیرزن قبول کرد

فردا پبرمرد به کافه رفت  دوساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته وگریه میکنه.ازش پرسید چرا گریه میکنی ؟ چرا نیامدی من خیلی منتظرت بودم. پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت بابام نذاشت بیام!!!!!!!!!!

درباره supervisor

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

This site is protected by wp-copyrightpro.com