خانه / خواندنیها / وقتی تو را دیدم

وقتی تو را دیدم

خدایا در چندمین شب آفرینش نامم را در شمار زندگان نوشتی که هنوز تن به رنگ دریاست و نفسم بوی گل سرخ می دهد؟ در چندمین روز آفرینش گل مرا سرشتی که از آن روز تا کنون عاشق بوده ام و خواهم بود؟

خدایا من با کدام کوه قدم بر زمین گذاشتم؟ با کدام گل روی ابرها افتادم؟ با کدام شعله دوزخ را شناختم وبا کدام سیب و گندم از بهشت دور شدم؟

خدایا وقتی تو را دیدم دنیا آن قدر برایم کوچک شد که در کف دستم جای گرفت وستاره ها یکی یکی در سطر سپید دفترم نشستند.

خدایا می ترسم روزی نقاب را از چهرام برداری و مرا آن گونه که هستم به دیگران نشان دهی و آنگاه نقاب بزرگ را از روی جهان کنار بزنی و پنجره ها را برای همیشه ببندی.

خدایا می ترسم روزی حتی روزنه ای برای دیدن تو باقی نماند و سیلاب گناهانم همه چمنزارها و باغها را باخود ببرد و هیچ گلی در شوره زار زندگی ام نروید.

خدایا به من بگو چگونه از باد مشرق سبقت بگیرم و بر بال کبوترانی که بر قله قاف نشسته اند دست بکشم!

به من بگو چگونه از دانه های برف و باران گردنبندی برای فرشتگان بسازم!

خدایا هم فرشتگان و هم شیطان هر روز به سراغم می آیند

کمک کن قلب فرشتگان را لمس کنم و به نام تو شیطان را تا هزار کهکشان دورتر از خود برانم!

خدایا نمی خواهم سردو خاموش زندگی کنم اما مگذار رویاهاو آرزوهایم آن قدر بزرگ شوند که در دنیا و کائنات جای نگیرند!

محمدرضا مهدیزاده

درباره supervisor

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

This site is protected by wp-copyrightpro.com